تبليغاتX
و خدا ازدواج کرد!!

سلام؛ راستش را بخواهید بخش دوم از کتاب "شعر کوتاه ایران و جهان" با نام "خواب پرنده در قفس 2" به انتخاب و ترجمه جناب احمد پوری چنگی به دلم نزد. به سبب قولی که داده بودم چند قطعه از بهترین هایشان را انتخاب کردم که در ادامه می خوانید.

 

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

دریا

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کارام درون دشت شب خفته است.

دریایم و نیست باکم از توفان

دریا همه عمر، خوابش آشفته است.

 

محمد شمس لنگرودی

(بدون عنوان)

نمی داند که به قربانگاه می رود

گوسفندی

که از پی کودکان می دود

که عقب نماند.

 

شهاب مقربین

برفی سنگین نشست

برفی سنگین نشست

درختی زیبا شد

درختی شکست.

 

گراناز موسوی

من

نه آدمم نه گنجشک

اتفاقی کوچکم

هر بار می افتم

دو تکه می شوم

نیمی را باد می برد

نیمی را مردی که نمی شناسم.

 

رسول یونان

11

کاش می شد

تمام شعرها را نوشت

مثلاً اینکه

من به تو فقط عادت کرده ام

و تو

همیشه دروغ می گویی.

کاش می شد

از رودخانه گذشت و خیس نشد.

 

ادامه باران ها...

تالاپ...

ماه بر بام خانه ام می افتد.

ادامه باران ها

               همیشه زیبا نیست.

              و همین طور ادامه رویاها.

تو نیستی

و این شب سرد و غمگین

ادامه‌ی سرمه‌ای‌ست

       که تو به چشمانت کشیده ای...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:57 توسط سید مجتبی میری |

 

 

با عرض احترام به جناب محمدرضا عبدالملکیان عزیز و ساحت اشعارش

در بهار 84، 191 شعر کوتاه از ایشان در کتابی با عنوان "حالا که آمده ای" به چاپ رسید. این کتاب را به تازگی خواندم. متاسفانه شاید به دلیل عدم تبلیغات مناسب، عدم انتشار مناسب و دیگر مسائل گریبانگیر صنعت چاپ و نشر ایران؛ این اثر زیبا هنوز در گلوی چاپ اول باقی مانده است! خلق تصاویر زیبا، ساده گویی، عدم تبدیل شعر کوتاه به مسائل لاینحل ریاضی و در عین حال، آماده سازی فضای کشف و شهود در شعر درجهت تحرک ذهنی خواننده که نهایتا به لذت دریافت شعر می انجامد و هزار و یک چیز دیگر را می شود در باره این مجموعه عنوان کرد.

البته به نظر می رسد استفاده از جمله "حالا که آمده ای" در ابتدای تمامی اشعار، گاهی سربار شده و خواندن برخی اشعار بدون درنظر گرفتن سطر ابتدایی نه تنها چیزی از زیبایی اثر نمی کاهد، بلکه موجب درخشان تر شدن آن می شود.

 

حالا، در بهار 87 نیز 126 اثر از ایشان در همان اندازه و قالب، در کتابی با عنوان "حالا که رفته ای" به چاپ رسیده است. این دو کتاب را می توان مرتبط با هم دانست و یا ندانست. دانست، از آن نظر که در شعر ابتدایی مجموعه اول، گویی نگرانی اش را از قریب بودن حادثه رفتن کسی انتظار می کشد و می گوید:

حالا که آمده ای

چرا این قطار ایستاده است؟

چرا  این قطار برنمی گردد؟

و هم می توان ندانست، از آن جهت که بر پیشانی کتاب نخستین نوشته است:

"پیشکش به همه ی کسانی که چشم به راه کسی هستند"

و در ابتدای کتاب دوم، چنین:

"در هوای قیصر امین پور"

 

اگر خدا بخواهد، بدهی ام را درخصوص درج گزیده ای از "حالا که رفته ای" به زودی پرداخت می کنم.

حالا، گزیده ای از "حالا که آمده ای" :

 

1

حالا که آمده ای

سلام

حالا که نمی روی

خداحافظ

ای همه ی سوزنبان های آن مسیر دوردست

 

2

حالا که آمده ای

دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد

امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند

با این همه بیداری!

 

3

حالا که آمده ای

آن سوزنبان را بدعادت نکن

بگو که خیال سفر نداری

بگو که بر نمی گردی

 

4

حالا که آمده ای

این همه کبوتر و این همه گنجشک

چرا به لانه هایشان بر نمی گردند!

تو که جایی نرفته بودی!

 

5

حالا که آمده ای

گریه نکن

دیگر مشق نمی نویسی

همه ی مدادهایت رنگی است

 

6

حالا که آمده ای

همین جا بنشین

و فقط از خدا بپرس

چه قدر با هم بودن خوب است

 

7

حالا که آمده ای

هی برنگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن

گنجشک های آن شهر دوردست هم

برای خود فکری می کنند

 

8

حالا که آمده ای

هی دست و دلم را نلرزان و

هی دلواپسم نکن

اگر نمی مانی

بیابان های بی باران

منتظرم هستند

 

 

9

حالا که آمده ای

همین پرنده ی بی طاقت

که تو را گم کرده بود

با خیال راخت

دلش را بر می دارد و

به جانب جنگل های دور می رود

 

10

حالا که آمده ای

تازه می فهمم

احساس آن دهقان پیر و

مزه ی دعای باران را

 

11

حالا که آمده ای

سلام

حالا که نمی روی

خداحافظ

ای همه ی ابرهایی که به جای دیگری می روید

 

12

حالا که آمده ای

خدا هم خوشحال است

دیگر وقتش را نمی گیرم

 

13

حالا که آمده ای

هی می چرخم و هی می پرسم

من چند ساله ام ؟

من چند ساله ام ؟

من چند ساله ام ؟

 

14

حالا که آمده ای

نمی خوابم

وقتی منتظر کسی نیستی

چه قدر بیداری بهتر است

 

15

حالا که آمده ای

می گویم چه ماجرای قشنگی است

کبوترها دانه هایشان را در زمین می خورند و

امتحانشان را در آسمان پس می دهند

 

16

حالا که آمده ای

از گاوها بگو

فلسفه اش چیست

آن همه مهربانی و

این شاخی که بر سر دارند

 

17

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

بیچاره گرگ ها، بیچاره روباه ها

قصه سازان

با این دوستان خوب دشت ها و دره ها

چه کرده اند!

 

18

حالا که آمده ای

به همان زنبوری می اندیشم

که نیشت زد و تو خندیدی

چه درد قشنگی دارد این مهربانی

 

19

حالا که آمده ای

برای این قاطر فرتوت هم

فکری بکن

از صاحبش خجالت می کشد

اما این گاری فرسوده برایش سنگین است

دست و پایش دیگر نمی کشد

 

20

حالا که آمده ای

من هم همین را می پرسم

چرا ما فقط سنگ پرتاب می کنیم

حتی برای قورباغه هایی

که آواز دلشان را می خوانند

 

21

حالا که آمده ای

از آنجا هم بگو

بی تردید در آنجا بسیارند

کسانی که منتظر کسانی هستند

 

22

حالا که آمده ای

بگو

آیا در میانه ی راه

نشانی یا رد پایی از آنان ندیده ای

آنان

که بعد از سال ها

فقط پلاکشان را آوردند با نیاوردند

 

23

حالا که آمده ای

هر دو همین حرف را می زنیم

مرزها را ما نکشیده ایم

ما فقط برای سربازان گریه کرده ایم

 

24

حالا که آمده ای

بر می گردم

به همان سال های دوردست

به همان میدان به یادماندنی

که یکی از ما همان جا ایستاده است

و یکی از ما عجله دارد

تا به جایی برسد

 

25

حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست

 

26

حالا که آمده ای

برایت نه گردنبند می خرم

نه دستبند

تو هیچ گاه قفس ها را

دوست نداشته ای

 

27

حالا که آمده ای

بر می گردم

و کسی در چشمانم می نشیند

 

28

حالا که آمده ای

پیشاپیش همه ی باران ها به دیدارت می آیم

خودت به من آموخته ای

برای دیدن دریا

دلی و

دیگر هیچ

 

29

حالا که آمده ای

دوباره همان سوال را می پرسی

و من دوباره می گویم

زیبا سرنوشت همه ی شاعرانی است

که دوباره متولد می شوند

 

30

حالا که آمده ای

همین یک کلمه کافی است

آمده ای

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:19 توسط سید مجتبی میری |

بدليل استفاده از تكيه‌كلام محمد صالح‌علا ي نازنين در پست پيشين، و به جهت سپاسگذاري از ارائة ادبيات ارزشمندش در اجرا:

 

محبوب من آقايي كن، منو به غلامي ببر

يه پول سيا بفروشم و دوباره مفتي بخر

ارزون‌ترين جنس حراجي‌ مي‌شم

دور تو مي‌گردم و حاجي مي‌شم.

 (محمد صالح‌علاء)

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:2 توسط سید مجتبی میری |

شعرهايي زير گزيده‌اي‌ست از كتاب شعر كوتاهِ ايران و جهان به انتخاب احمد پوري، نشر كتاب خورشيد، چاپ دوم.

در گزينش آثار نهايت وسواس را به خرج دادم تا در ازاي گرفتن زمان خواننده‌گان جان، پيشاني بلند و روي سپيد اين صفحه هديه‌اي درخور پيشكش كرده باشم. تا چه مقبول آيد و چه در نظر افتد.

بخش اول را در اين مجال تقديم مي‌كنم و بخش‌هاي ديگر‌ را در نوبت‌هاي بعد. اگر خدا بخواهد.

 

خواب پرنده در قفس (1)

 

يداله اميني

-گويه 16

پائيز گفت:

«ميوه‌هاي سرخ»ام، «جنگل رويايي»ام، «شب‌هاي ضيافت»ام

زمستان گفت: چه بگويم؟

بهار گفت:

«نسيم گره‌گشاي»ام، «آفتاب زندگي‌بخش»ام، «دامن پرگل»ام

تابستان گفت: چه بگويم؟

و شاعر

به جاي همه خاموشان، سخن گفت...

 

 

رضا براهني

-باغ و دريا

روي برگي

تو نوشتي: باغ

روي يك قطره باران درشت

من نوشتم: دريا دريا دريا

و در آن لحظه زني

چشمهايش را

به كبوترها

بخشيد!

 

 

بيژن جلالي

-سعادت

سعادت، نان گرم

و خوشبويي‌ست

كه بي‌اختيار مي‌خواهيم

لقمه‌اي از آن را

به ديگري بدهيم.

 

 

رضا چايچي

-امروز

امروز پايم را از گل و لاي اين لجن‌زار

بيرون خواهم كشيد

پروانه‌اي ميان گلويم بال مي‌زند!

 

-فاتحه

آخرين پرنده را تشييع مي‌كنند

تابوت كوچكي بر دوش نهاده‌اند

دعا مي‌خوانند

پيراهن سياهم را مي‌پوشم

پنجره را باز مي‌كنم

انگشت به آسمان مي‌برم و

فاتحه مي‌خوانم!

 

 

كريم رجب‌زاده

-قرارمان پاي همين شعر

قرارمان فردا

پاي همين شعر

كه قرار است،

ادامه‌اش آواز كشتگان باشد

يا نيمة ديگر تو

كه پشت همين ديوار جا مانده است

نگران مباش

اين بال‌هاي بريده

پايان خوشي خواهد داشت!

 

-حسرت1

ماه در تنور و

ستاره‌گان به طواف

و آبادي

در حسرت نان!

 

 

محمد زهري

-بدون عنوان1

او هوايم را داشت

كه پياده‌روها ليز و يخبندان بود

بي‌هوا رفت

بي‌هوا ماندم

چه هوايش امروز

كه پياده‌روها ليز و يخبندان است

در سرم پيچيده است.

 

-بدون عنوان2

شبي از شب‌ها

ياد من

-پاورچين پاورچين-

از درِ خانه برون رفت.

و ندانستم كِي بازآمد،

و كجا بود.

آنقدر بو بردم،

كه تنش بوي دلاويز تو را با خود داشت.

 

 

فرشته ساري

-بدون عنوان

در جمهوري يادهايم

مهاجري بي جواز

      اقامت دائمي مي‌خواهد!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:58 توسط سید مجتبی میری |