تبليغاتX
و خدا ازدواج کرد!!

سحرگاه بیست و سوم آذرماه 78 بود. در قسمت پائینی یک تخت دو طبقه در خوابگاه دانشجویی شماره 8/2 (که معنی اش می شد طبقه2، اتاق شماره 8) زیر پنجره مشرف به حیاط ، سمت چپ، خوابیده بودم. آن روزها عادت داشتم ساعاتی از نیمه شب را روی پنجره می نشستم و به ماه نقره فام شبهای پائیزی نگاه میکردم. و به همین دلیل کاملا موجه (از نظر خودم) بیدار شدن حدود ساعت 5/7 خودش معضلی شده بود به بزرگی پاس کردن ریاضی6! آن وقت ها به دلایل متعدد از جمله استمرار در لب پنجره نشینی و ماه نگری، و ذوقی در شعرخوانی و خطاطی (آنهم به روشی کاملا ابتدایی!) و مهمتر از همه تاکید دوستان بر عاشق شدنم؛ امر بر خودم هم مشتبه شده بود که عاشقم.  بگذریم.

بهتر است اینطور بنویسم تا از مسیر رسیدن به هدف نگارش این سطور، بیراهه نرفته باشم:

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 6:39 توسط سید مجتبی میری |

.
.
خدا از تنهايي رست و خدا شد؛ و آمي به تنهاييش خو كرد و آدم...
.

از گذشته چيزي نگذشته است
حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم
بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي.
كلمه درد مي شود...
.
.
.
شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره
به روزهاي پربسته ي پرواز
به عبور تو ، در پيشخواني درد
به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ...
به سلامي كه سل ...
به خدايي كه ... حافظ...
.
.

Home
Email
Night Skin