درنگی پس از پنجاه و دومین سال تولد حسین پناهی و چهارمین سال وفاتش...

فیلمنامه ببینید...
بی بی یون – صفحه 159:
مدرسه – روز – داخلی
{در کلاس درس اتاقی ساده است با نیمکت ها و تخته سیاه دست ساخت، خانم معلم مقابل لوحی ایستاده است.}
خانم معلم : خانه.
بچه ها : خانه.
خانم معلم : نان.
بچه ها : نان.
خانم معلم : زن.
بچه ها : زن.
خانم معلم : مرد.
بچه ها : مرد.
خانم معلم : مزرعه.
بچه ها : مزرعه.
خانم معلم : گاو.
بچه ها : گاو.
{در این هنگام گله ی گاو الماس گاوپون از پشت پنجره ی کلاس عبور می کند. بچه ها می خندند... الماس صورتش را به پلاستیک چسبانیده و داخل کلاس را نگاه می کند. خانم معلم به ناخن های بلند و چرک گرفته ی الماس نگاه می کند. الماس که فهمیده از حضورش باخبر شده اند، پا به فرار می گذارد.}
خانم معلم : برای فردا... 1-ناخوناتونو بگیرین 2-این تابلوها را حفظ کنید 3-سرودِ پرچمو از بر کنید.
حدیث : خانوم چرا پرچم سه رنگه ؟
خانم معلم : چون کامله... فهمیدی؟
حدیث : بله که فهمیدم... سرخش خونمون، سفیدش روحمون، سبزش دلمون... دیگه چیزی نداره.
خانم معلم : بچه ها، کی بارون و گلِ بادوم و گنجشکا رو دوست داره؟
بچه ها : من. من. من.
خانم معلم : کی حاضره کفش و کیفشو بده به بغل دستیش را خودش، مفتی...
بچه ها : (بعد از مکثی) من. من. من.
خانم معلم : کی با کی قهره؟
بچه ها : هیشکی... هیشکی... هیشکی...
خانم معلم : خوب در این صورت، اگر واقعاً راست گفته باشین هر چه از خدا بخواین بهتون میده، اما نه برای خودتون، برای دیگرون...
برای امروز... محض امتحان... سلامتی می خوایم برای شوکت خاله... دعاش با من، آمینش با شما...
{بچه ها به تبعیت از خانم معلم دست ها را رو به آسمان می گیرند.}
خانم معلم : خداوندا، به شوکت خاله، که خاله ی همه ی ماست و قلبِ مهربونی داره، سلامتی کامل برگردون
بچه ها : آمین...
{ حدیث می رود که برود و زنگ را بزند، اما خانم معلم نگهش می دارد. از گوشه ای چوبی برداشته و به طرف بچه ها که همه ترسیده اند می رود}
{خانم معلم از اولین بچه شروع می کند، جدی و با تهدید چوب}
خانم معلم : وقتی آمین می گفتی حواست کجا بود؟
بچه : پیش دستم!
{خانم معلم تازه متوجه مشتِ بسته ی بچه می شود}
خانم معلم : اسمت چیه ؟
دختر : حدیث... نوه ی آبی ام... مادرم الانه تو "تاشاتاوی" برای یه دختر دیگه مادری می کنه... پدرم که تو بوشهر از داربست افتاد... مادرم یه سال به عزاش سیا پوشید... اما بعد گفتن جوونی و شوهرش دادن، اون ورِ کوهها... من هم ماندم پیشِ آبی که مادرِ مادرمه که عصای دستش باشم...
خانم معلم : تو دستت چی قایم کردی؟
حدیث : ما بهش قاصدک می گیم آ
... اینجوری.
{مشت خود را باز می کند. پینه دوزی در کف دستش پنهان است. حدیث شروع می کند.}
حدیث : قافله بِرَه دایمه بیار. قافله بره دایمه بیار... (زیرنویس : قاصدک برو مادرم را بیاور)
{پینه دوز به نوک انگشت حدیث که می رسد، می پرد... و نگاه خانم معلم را با خود می برد.}
خانم معلم : چه قشنگ! دای یعنی چی؟
حدیث : یعنی مادر!
{خانم معلم سراغ دختر بعدی می رود}
خانم معلم : اسمت چیه ؟
دختر : ماهتاب.
خانم معلم : وقتی آمین می گفتی به چی فکر می کردی؟
ماهتاب : به هیچی!
خانم معلم : بچه ها، دروغ خیلی زود در چشم آدم معلوم می شه. به چی فکر می کردی؟
ماهتاب : به برقِ النگوهایِ شما...
خانم معلم : دختر کی هستی ؟
حدیث : خانوم اجازه، دختر حوّاست.
{و سراغ بعدی می رود}
خانم معلم : تو اسمت چیه؟
دختر : فاطمه.
خانم معلم : تو به چی فکر می کردی؟
فاطمه : به یه نور که اگه یه خرده نگاهش کنی آدم کور میشه.
حدیث : خانوم اجازه، کَل اکبر گفته: حضرت موسی هم نتونست خدا رو ببینه.
خانم معلم : آفرین... جلوه یعنی سایه روشن! واگو کنین.
همه ی بچه ها : جلوه یعنی سایه روشن...
خانم معلم : بزرگ که شدین به این جمله فکر کنین... قسم می خورین...
همه ی بچه ها : جدّ بی بی یون بزنه به کمرمون اگه یادمون بره!
{خانم معلم به بچه دیگری می رسد}
خانم معلم : اسم؟
دختر : خودم دوس دارم اسمم "مهلو" باشه... اما مادرم بهم میگه ماهی، بابام میگه مهتاب. (زیرنویس : مهلو: دانه ی خشبوی درختی به همین نام است)
خانم معلم : سه جلدت چی میگه ؟
دختر : سه جلدم میگه "فام به جا"
خانم معلم : چرا فام به جا؟
حدیث : اجازه خانوم، یه خواهر داشته به نومِ "فام بگم" که شُوکک کشتش... بعد ماهی به دنیا اومد به جای اون... گذاشتن "فام به جا".
خانم معلم : وقتی آمین میگفتی حواست کجا بود؟
ماهی : خانم کَل اکبر گفته بعضی دروغا بهترند از راست!
خانم معلم : به چی فکر می کردی؟
حدیث : خانوم اجازه... کبریت...
خانم معلم : تو از کجا می دونی؟
{حدیث سر در گوش خانم معلم می برد و پچ پچ کنان داستان کوتاهی را برایش تعریف می کند. ماهی سر به زیر، زیرچشمی مراقب است.}
□
داستان حدیث – روز – داخلی – غار
{در غاری نه چندان بزرگ، درست در نقطه ی مرکز نشین، سنگی قرار دارد. روی سنگ چند تَه شمعِ نیمه سوخته دیده می شود. در اطراف سنگ صدها چوب کبریت سوخته پخش و پلا افتاده اند. در گوشه ای از غار، در آستانه، پشت به خانم معلم و حدیث، ماهی هق هق کنان در سکوت، گریه می کند. حدیث می رود و صورتش را می بوسد.}
حدیث : نترس. از هیچی نترس... من اینجام.
ماهی : بابام بدونه می کُشَدَم...
حدیث : نع... من درستش می کنم... دلخور شدی که رازتو گفتم ؟
ماهی : خیلی...
حدیث : حیفت نمی یاد به خانم معلم مینا دروغ بگی!
{دوباره او را می بوسد و پیش خانم معلم می آید}
خانم معلم : برای چی شمع روشن می کرده ؟
حدیث : برا دعا.
خانم معلم : دعا برای کی؟
حدیث : برای اینکه پدرش، دیگه با چوب مادرشو نزنه...
خانم معلم : دخترِ کی هست؟
حدیث : کدخدا.
...