تبليغاتX
و خدا ازدواج کرد!!

 

همیشه به کامنت ها به چشم اثر نگاه کرده ام. آنها بدیهه های مخاطب، تحت تاثیر فضای خاکستری وبلاگند. در بسیاری از صفحات دیده ام و شنیده ام و خوانده ام که کامنت از اثر و بطور کلی از پست زیباتر و تامل برانگیزانه تر شده است. حالا فارغ از قیاس بین این دو، دوستی برای من و دوستان این وبلاگ ناچیز، هدیه ای آورده که بهتر دیدم آن را در معرض دید عموم بگذارمش که در پی می خوانید :

 سبحانك يا رفيق

سلام

اينكه تاوارد وبلاگتون شدم ناخودآگاه ياد آقاي رضا اميرخاني افتادم، بماند...

 

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:12 توسط سید مجتبی میری |

 

… آدم ها دیر می شوند

گاهی که باد به ایستگاه مترو نمی رسد.

نیمکت ها زانوانشان را بغل می کنند

واگن ها  بُغ می کنند

میان بالشم طرح دستهای تو تصنیف می شود

در گلویم " علیک" می بندد

و در بسترم

توازن ریل آنقدر قد می کشد که ...

 اما گاهی

گاهی که باد به ایستگاه مترو نمی رسد

آدم ها دیر می شوند...

 … این روزها دیر شده ام از خودم. هر جا که می رسم می بینم نبوده ام. جاهایی که می بایست. دیگری همیشه مرا از خودم پرت کرده است نه اینکه او مقصر باشد به جهت حضورش، نه ، من در حضور غیر خود بی خود می شوم و این شاید عیب باشد شاید حسن شاید... چه می دانم. در حضور غیرها به شب می رسم از روز و تنها گریزی که برایم می ماند گذر از شب به روز است که آن را باید با قرصهای تگرتول و دلواپسی های مادرم قسمت کنم. بگذار بماند اینها برای فرصتی که شاید نیاید...  

 

 

 سحر داشت به آخرین لحظه های شب، چشم و ابرو نشان می داد که خبری داغم کرد. سیاهپوش یا سپیدپوش فرقی نمیکند برای من که مبدا و معاد تمام تضادها را مشترک می دانم. اصلا چه فرق میکند...

چه فرق میکند ؟

جایی که درخت دارد، شمال است

جایی که پرنده دارد، جنوب

اتفاقی سه سال پیش افتاده بر خاک از بلندای غزل و حالا مرا داغدار کسی کرده که شاید دیگر داغش داغ نباشد برای خیلی ها.

نجمه زارع دوستی که حق دارد بر گردن من به خاطر آموزگار بودنش در غزل. دوستی که شاعر بود و به قول محمدعلی بهمنی شنیدنی. مرغ این هم سایه خودی بود، هم درد بود و هم راه. پس پروازش به خاطر آنچنان نشست که خاطر پریشان شد. ساده گی، صمیمیت و بکارت چند غزلش را در  ادامه مطلب  به تماشا بنشینید شاید دریغ و درد همراه شما هم بشود.

باران، غروب، ماه، اتوبوسي كه ممكن است

بايد مرا دوباره ببوسي كه ممكن است...

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:56 توسط سید مجتبی میری |

.
.
خدا از تنهايي رست و خدا شد؛ و آمي به تنهاييش خو كرد و آدم...
.

از گذشته چيزي نگذشته است
حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم
بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي.
كلمه درد مي شود...
.
.
.
شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره
به روزهاي پربسته ي پرواز
به عبور تو ، در پيشخواني درد
به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ...
به سلامي كه سل ...
به خدايي كه ... حافظ...
.
.

Home
Email
Night Skin