اين پست ضجه ي بي صداست اين
پست بوي غريبي مي دهد اين
پست نامردي ست اين
پست خيره
مانده است بر علي بر
ذوالفقار بر
خدا
اين
پست شكسته است پهلوي
اين پست درد مي كند فرزند
اين پست مرده است اين
پست سقط كرده اين
پست در خاك دارد مي غلتد اين
پست به هق هق افتاده دستان
اين پست را بسته اند چشم
خدا ماسيده اين
پست درد مي كند اين
پست درد مي كند به
خدا درد مي كند
و
من توان ادامه اش را ندارم فقط
همين بيت باشد روضه خواني بانوي آب سه
چهارم وزن بدن همه ي انسان ها آب است. نه!؟ و
مهريه ي زهراست... بماند...بماند
يك
مرد نـبـود تـا
بگويد نامـرد
ايـن
زن كه تــو مي
زني--ش نامـوس
علي ست
خدا
چه قدر خوشحال بود!!!!؟ -بيناي مطلقي كه نمي تواند چشم هايش را ببندد-
-چه
قدر سخت است اگر گاهي نتواني چشمانت را ببندي- رو
به خودش كرده بود و مي گفت: تموم
شد تموم
شد تموم
شد
بانو ببخش مرا ...
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:11 توسط سید مجتبی میری
|
مطلب اول : معذرت خواهي ام را به دليل تاخير در بروزرساني اين وبلاگ كوچك بپذيريد.
مطلب دوم : گاهي فكر ميكنم به چيزهايي كه بايد بنويسم؛ گاهي فكر ميكنم به
چيزهايي كه بايد ننويسم؛ پس مسئله حالا اين است؛ نوشتن يا ننوشتن!
مطلب سوم : چند قدم مانده به تاهل ام؛ به معناي "متاهل شدن" فكر ميكنم و "اهلي شدن" در ذهنم تداعي مي شود و لبخندم مي گيرد. اگر خدا بخواهد روز تولد حضرت زهرا (س) زندگي مشترك من متولد مي شود با كسي كه تمام محاسباتم را به هم ريخت! هميشه فكر ميكردم جنگ و جدالي دارم براي بدست آوردنش. چه فكرها كه پخته بودم و چه دليل ها بافته بودم براي رد و تائيد آراي هيات منصفه... فكر مي كردم كه مثل همه بايد چانه زني كنم در دعوي احمقانه ي 1000سكه ي مهر. حالا او با كلي خواهش و تمنا و اصرار اطرافيان از 1سكه به 14 سكه رضايت داده كه مهرش را وديعه گذاشته باشد در من و تذكري هميشگي شود... (بماند).
...به شكل شبنم و شيشه مي انديشم
به چشم هاي تو
كه واژه هاي نابلد تنهايي ست...
مطلب چهارم : اين روزها حال سربازي را دارم كه چند روز مانده به پايان خدمتش؛ روزش بلند است و روزگارش كوتاه. عجول براي رسيدن به نقطه ي پايان اين تكرار. با آنكه خوب مي داند چه تنگ دلي ها منتظر اويند.
از اينكه مطالب بالا صرف مطالب كمي خصوصي شد معذرت مي خواهم. هدف، تنها طلب دعاي خير بود و بس.
و اما چهار طرح از خودم به اميد نقد :
◊
هي ميشوم
غلت ميخورم
سنگها گُل ميدهند !
◊◊
می توانست
کلمه باشد
و دوستم بدارد، يا نه
دوست بدارد که کلمه باشد
پس
کلمه خدا شد
بی آنکه خود خواسته باشد !
◊◊◊
قُلاب گرفتم
دستت به شانههاي ماه كه رسيد
شانههايم، بيپا شدند !
◊◊◊◊
در تو
براي تو
ميتوانستم از تو باشم ،
پس
در تو زائيدم
بي مجالِ انديشه به سقطِ خويش !
.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:9 توسط سید مجتبی میری
|
. . خدا از تنهايي رست و خدا شد؛ و آمي به تنهاييش خو كرد و آدم... .
از گذشته چيزي نگذشته است حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي. كلمه درد مي شود... . . . شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره به روزهاي پربسته ي پرواز به عبور تو ، در پيشخواني درد به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ... به سلامي كه سل ... به خدايي كه ... حافظ... . .