تبليغاتX
و خدا ازدواج کرد!!

 (سه طرح از سيد حسن و يك طرح از من)

 

هايكوواره‌هاي بهاري - سيدحسن حسيني (بهارزادي كه در بهار خزان‌زده شد) :

 1. بهار : مسيحاي فصل‌ها

درمانده از شفا دادن

به جيب‌هاي جذامي!

 

2. دلواپسي‌هاي موروثي

خطوط برجسته‌ي دغدغه

كاريكاتوري از بهار در اطراف!

 

3. روز دوم هم مي‌گذرد

دو چروك

بر پيشاني سال جديد!

 

 طرح سيزده - من (كه سيزدهمين روز بهار چندسال پيش در حنجرم پيچيد) :

 ... و حالا

شعار خوشبختي ما اينست :

گلوي باغچه را

گره بزنيد!

 

به رسم ادب و احترام به ساحت فرهيخته‌ي دوستان همدرد و همسفر؛ سال نو را تبريك مي‌گويم و دعا ميكنم : خدايا ؛ نو روزمان كن ؛ خسته‌ايم از اين روزها...

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:25 توسط سید مجتبی میری |

 

… آدم ها دیر می شوند

گاهی که باد به ایستگاه مترو نمی رسد.

نیمکت ها زانوانشان را بغل می کنند

واگن ها  بُغ می کنند

میان بالشم طرح دستهای تو تصنیف می شود

در گلویم " علیک" می بندد

و در بسترم

توازن ریل آنقدر قد می کشد که ...

 اما گاهی

گاهی که باد به ایستگاه مترو نمی رسد

آدم ها دیر می شوند...

 … این روزها دیر شده ام از خودم. هر جا که می رسم می بینم نبوده ام. جاهایی که می بایست. دیگری همیشه مرا از خودم پرت کرده است نه اینکه او مقصر باشد به جهت حضورش، نه ، من در حضور غیر خود بی خود می شوم و این شاید عیب باشد شاید حسن شاید... چه می دانم. در حضور غیرها به شب می رسم از روز و تنها گریزی که برایم می ماند گذر از شب به روز است که آن را باید با قرصهای تگرتول و دلواپسی های مادرم قسمت کنم. بگذار بماند اینها برای فرصتی که شاید نیاید...  

 

 

 سحر داشت به آخرین لحظه های شب، چشم و ابرو نشان می داد که خبری داغم کرد. سیاهپوش یا سپیدپوش فرقی نمیکند برای من که مبدا و معاد تمام تضادها را مشترک می دانم. اصلا چه فرق میکند...

چه فرق میکند ؟

جایی که درخت دارد، شمال است

جایی که پرنده دارد، جنوب

اتفاقی سه سال پیش افتاده بر خاک از بلندای غزل و حالا مرا داغدار کسی کرده که شاید دیگر داغش داغ نباشد برای خیلی ها.

نجمه زارع دوستی که حق دارد بر گردن من به خاطر آموزگار بودنش در غزل. دوستی که شاعر بود و به قول محمدعلی بهمنی شنیدنی. مرغ این هم سایه خودی بود، هم درد بود و هم راه. پس پروازش به خاطر آنچنان نشست که خاطر پریشان شد. ساده گی، صمیمیت و بکارت چند غزلش را در  ادامه مطلب  به تماشا بنشینید شاید دریغ و درد همراه شما هم بشود.

باران، غروب، ماه، اتوبوسي كه ممكن است

بايد مرا دوباره ببوسي كه ممكن است...

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:56 توسط سید مجتبی میری |

 

خدا را حلقۀ کعبه‌ست اين يا حلقۀ مويت

چه دور افتاده‌ام از حجراسماعيل پهــلويت

 تمام عاشقان بر گرد گيسوي تو مي‌چرخند

بخوان امسال ما را هم به بيت الله گيسويت

 شبي از خطّ نسخ روي ماهت پرده را بردار

شکسته قلب‌ها را خطّ نستعليق ابرويت

 نه تنها چشم هايت سورة الشّمس مي خوانند

به الميزان قسم، تفسير يوسف مي‌کند رويت

 تعالي الله خود لبّيک اللّهم لبّيکي

چه لبّيکي که در هفت آسمان پيچيده هوهويت

 

                           علی رضا قزوه / اسفند ماه 1377/ برگرفته از وبلاگ عشق علیه السلام

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 17:59 توسط سید مجتبی میری |

 

توضیح جبری : منتشر نشده نه از آن بابت که نگذاشته اند منتشر شودو یا حتما سانسور شده است! تنها به دلیل نرسیدن به گاری چاپ و نشر کشور.

 

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 17:16 توسط سید مجتبی میری

سلام؛ راستش را بخواهید بخش دوم از کتاب "شعر کوتاه ایران و جهان" با نام "خواب پرنده در قفس 2" به انتخاب و ترجمه جناب احمد پوری چنگی به دلم نزد. به سبب قولی که داده بودم چند قطعه از بهترین هایشان را انتخاب کردم که در ادامه می خوانید.

 

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

دریا

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کارام درون دشت شب خفته است.

دریایم و نیست باکم از توفان

دریا همه عمر، خوابش آشفته است.

 

محمد شمس لنگرودی

(بدون عنوان)

نمی داند که به قربانگاه می رود

گوسفندی

که از پی کودکان می دود

که عقب نماند.

 

شهاب مقربین

برفی سنگین نشست

برفی سنگین نشست

درختی زیبا شد

درختی شکست.

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:57 توسط سید مجتبی میری |

 

با عرض احترام به جناب محمدرضا عبدالملکیان عزیز و ساحت عزيز اشعارش

در بهار 84، 191 شعر کوتاه از ایشان در کتابی با عنوان "حالا که آمده ای" به چاپ رسید. این کتاب را به تازگی خواندم. متاسفانه شاید به دلیل عدم تبلیغات مناسب، عدم انتشار مناسب و دیگر مسائل گریبانگیر صنعت چاپ و نشر ایران؛ این اثر زیبا هنوز در گلوی چاپ اول باقی مانده است! خلق تصاویر زیبا، ساده گویی، عدم تبدیل شعر کوتاه به مسائل لاینحل ریاضی و در عین حال، آماده سازی فضای کشف و شهود در شعر درجهت تحرک ذهنی خواننده که نهایتا به لذت دریافت شعر می انجامد و هزار و یک چیز دیگر را می شود در باره این مجموعه عنوان کرد.

البته به نظر می رسد استفاده از جمله "حالا که آمده ای" در ابتدای تمامی اشعار، گاهی سربار شده و خواندن برخی اشعار بدون درنظر گرفتن سطر ابتدایی نه تنها چیزی از زیبایی اثر نمی کاهد، بلکه موجب درخشان تر شدن آن می شود.

 

حالا، در بهار 87 نیز 126 اثر از ایشان در همان اندازه و قالب، در کتابی با عنوان "حالا که رفته ای" به چاپ رسیده است. این دو کتاب را می توان مرتبط با هم دانست و یا ندانست. دانست، از آن نظر که در شعر ابتدایی مجموعه اول، گویی نگرانی اش را از قریب بودن حادثه رفتن کسی انتظار می کشد و می گوید:

حالا که آمده ای

چرا این قطار ایستاده است؟

چرا  این قطار برنمی گردد؟

و هم می توان ندانست، از آن جهت که بر پیشانی کتاب نخستین نوشته است:

"پیشکش به همه ی کسانی که چشم به راه کسی هستند"

و در ابتدای کتاب دوم، چنین:

"در هوای قیصر امین پور"

 

اگر خدا بخواهد، بدهی ام را درخصوص درج گزیده ای از "حالا که رفته ای" به زودی پرداخت می کنم.

حالا، گزیده ای از "حالا که آمده ای" :

 

1

حالا که آمده ای

سلام

حالا که نمی روی

خداحافظ

ای همه ی سوزنبان های آن مسیر دوردست

 

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:19 توسط سید مجتبی میری |

شعرهايي زير گزيده‌اي‌ست از كتاب شعر كوتاهِ ايران و جهان به انتخاب احمد پوري، نشر كتاب خورشيد، چاپ دوم.

در گزينش آثار نهايت وسواس را به خرج دادم تا در ازاي گرفتن زمان خواننده‌گان جان، پيشاني بلند و روي سپيد اين صفحه هديه‌اي درخور پيشكش كرده باشم. تا چه مقبول آيد و چه در نظر افتد.

بخش اول را در اين مجال تقديم مي‌كنم و بخش‌هاي ديگر‌ را در نوبت‌هاي بعد. اگر خدا بخواهد.

 

خواب پرنده در قفس (1)

 

يداله اميني

-گويه 16

پائيز گفت:

«ميوه‌هاي سرخ»ام، «جنگل رويايي»ام، «شب‌هاي ضيافت»ام

زمستان گفت: چه بگويم؟

بهار گفت:

«نسيم گره‌گشاي»ام، «آفتاب زندگي‌بخش»ام، «دامن پرگل»ام

تابستان گفت: چه بگويم؟

و شاعر

به جاي همه خاموشان، سخن گفت...

 

 

رضا براهني

-باغ و دريا

روي برگي

تو نوشتي: باغ

روي يك قطره باران درشت

من نوشتم: دريا دريا دريا

و در آن لحظه زني

چشمهايش را

به كبوترها

بخشيد!

 

 

بيژن جلالي

-سعادت

سعادت، نان گرم

و خوشبويي‌ست

كه بي‌اختيار مي‌خواهيم

لقمه‌اي از آن را

به ديگري بدهيم.

 

 

رضا چايچي

-امروز

امروز پايم را از گل و لاي اين لجن‌زار

بيرون خواهم كشيد

پروانه‌اي ميان گلويم بال مي‌زند!

 

-فاتحه

آخرين پرنده را تشييع مي‌كنند

تابوت كوچكي بر دوش نهاده‌اند

دعا مي‌خوانند

پيراهن سياهم را مي‌پوشم

پنجره را باز مي‌كنم

انگشت به آسمان مي‌برم و

فاتحه مي‌خوانم!

 

 

كريم رجب‌زاده

-قرارمان پاي همين شعر

قرارمان فردا

پاي همين شعر

كه قرار است،

ادامه‌اش آواز كشتگان باشد

يا نيمة ديگر تو

كه پشت همين ديوار جا مانده است

نگران مباش

اين بال‌هاي بريده

پايان خوشي خواهد داشت!

 

-حسرت1

ماه در تنور و

ستاره‌گان به طواف

و آبادي

در حسرت نان!

 

 

محمد زهري

-بدون عنوان1

او هوايم را داشت

كه پياده‌روها ليز و يخبندان بود

بي‌هوا رفت

بي‌هوا ماندم

چه هوايش امروز

كه پياده‌روها ليز و يخبندان است

در سرم پيچيده است.

 

-بدون عنوان2

شبي از شب‌ها

ياد من

-پاورچين پاورچين-

از درِ خانه برون رفت.

و ندانستم كِي بازآمد،

و كجا بود.

آنقدر بو بردم،

كه تنش بوي دلاويز تو را با خود داشت.

 

 

فرشته ساري

-بدون عنوان

در جمهوري يادهايم

مهاجري بي جواز

      اقامت دائمي مي‌خواهد!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:58 توسط سید مجتبی میری |

.
.
خدا از تنهايي رست و خدا شد؛ و آمي به تنهاييش خو كرد و آدم...
.

از گذشته چيزي نگذشته است
حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم
بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي.
كلمه درد مي شود...
.
.
.
شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره
به روزهاي پربسته ي پرواز
به عبور تو ، در پيشخواني درد
به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ...
به سلامي كه سل ...
به خدايي كه ... حافظ...
.
.

Home
Email
Night Skin