تبليغاتX
و خدا ازدواج کرد!!

  • موجود بدبین با خورشید، آدم برفی می سازد
  • اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان می سازم
  • مگس زندگی اش را از صفر شروع، و به صفر پایان می دهد
  • فواصل بین میله های قفس، کاریکاتورهای آزادی هستند
  • به اندازه ای تیر انداز قابلی بود که همیشه هدف به تیرش اصابت می کرد
  • برای اینکه نسلم منقرض نشود، مقابل آئینه می ایستم
  • تاریخ مصرف موش و ماهی را، گربه تعیین می کند
  • روزگار شب، سیاه است
  • این بار خط، از لوکوموتیو، خارج شد
  • برای اینکه از او انتقام بگیرم، مغزم را به او هدیه کردم
  • در حال مستی، به خودم، تنه می زنم
  • گربه تا آخرین قطره آب تنگ را خورد، ولی به خود ماهی، نگاه چپ هم نکرد
  • اشخاصی که خودشان را با طناب حلق آویز می کنند ، هیچ فکر نمی کنند که در آینده رخت هایشان را بر روی چه پهن خواهند کرد؟
  • نزدیک ترین آدم ها به یکدیگر، مسافرین اتوبوس هستند

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 1:46 توسط سید مجتبی میری |

.
.
خدا از تنهايي رست و خدا شد؛ و آمي به تنهاييش خو كرد و آدم...
.

از گذشته چيزي نگذشته است
حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم
بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي.
كلمه درد مي شود...
.
.
.
شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره
به روزهاي پربسته ي پرواز
به عبور تو ، در پيشخواني درد
به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ...
به سلامي كه سل ...
به خدايي كه ... حافظ...
.
.

Home
Email
Night Skin