مطلب اول : معذرت خواهي ام را به دليل تاخير در بروزرساني اين وبلاگ كوچك بپذيريد.
مطلب دوم : گاهي فكر ميكنم به چيزهايي كه بايد بنويسم؛ گاهي فكر ميكنم به
چيزهايي كه بايد ننويسم؛ پس مسئله حالا اين است؛ نوشتن يا ننوشتن!
مطلب سوم : چند قدم مانده به تاهل ام؛ به معناي "متاهل شدن" فكر ميكنم و "اهلي شدن" در ذهنم تداعي مي شود و لبخندم مي گيرد. اگر خدا بخواهد روز تولد حضرت زهرا (س) زندگي مشترك من متولد مي شود با كسي كه تمام محاسباتم را به هم ريخت! هميشه فكر ميكردم جنگ و جدالي دارم براي بدست آوردنش. چه فكرها كه پخته بودم و چه دليل ها بافته بودم براي رد و تائيد آراي هيات منصفه... فكر مي كردم كه مثل همه بايد چانه زني كنم در دعوي احمقانه ي 1000سكه ي مهر. حالا او با كلي خواهش و تمنا و اصرار اطرافيان از 1سكه به 14 سكه رضايت داده كه مهرش را وديعه گذاشته باشد در من و تذكري هميشگي شود... (بماند).
...به شكل شبنم و شيشه مي انديشم
به چشم هاي تو
كه واژه هاي نابلد تنهايي ست...
مطلب چهارم : اين روزها حال سربازي را دارم كه چند روز مانده به پايان خدمتش؛ روزش بلند است و روزگارش كوتاه. عجول براي رسيدن به نقطه ي پايان اين تكرار. با آنكه خوب مي داند چه تنگ دلي ها منتظر اويند.
از اينكه مطالب بالا صرف مطالب كمي خصوصي شد معذرت مي خواهم. هدف، تنها طلب دعاي خير بود و بس.
و اما چهار طرح از خودم به اميد نقد :
◊
هي ميشوم
غلت ميخورم
سنگها گُل ميدهند !
◊◊
می توانست
کلمه باشد
و دوستم بدارد، يا نه
دوست بدارد که کلمه باشد
پس
کلمه خدا شد
بی آنکه خود خواسته باشد !
◊◊◊
قُلاب گرفتم
دستت به شانههاي ماه كه رسيد
شانههايم، بيپا شدند !
◊◊◊◊
در تو
براي تو
ميتوانستم از تو باشم ،
پس
در تو زائيدم
بي مجالِ انديشه به سقطِ خويش !
.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:9 توسط سید مجتبی میری
|
سحرگاه بیست و سوم آذرماه 78 بود. در قسمت پائینی یک تخت دو طبقه در خوابگاه دانشجویی شماره 8/2 (که معنی اش می شد طبقه2، اتاق شماره 8) زیر پنجره مشرف به حیاط ، سمت چپ، خوابیده بودم. آن روزها عادت داشتم ساعاتی از نیمه شب را روی پنجره می نشستم و به ماه نقره فام شبهای پائیزی نگاه میکردم. و به همین دلیل کاملا موجه (از نظر خودم) بیدار شدن حدود ساعت 5/7 خودش معضلی شده بود به بزرگی پاس کردن ریاضی6! آن وقت ها به دلایل متعدد از جمله استمرار در لب پنجره نشینی و ماه نگری، و ذوقی در شعرخوانی و خطاطی (آنهم به روشی کاملا ابتدایی!) و مهمتر از همه تاکید دوستان بر عاشق شدنم؛ امر بر خودم هم مشتبه شده بود که عاشقم. بگذریم.
بهتر است اینطور بنویسم تا از مسیر رسیدن به هدف نگارش این سطور، بیراهه نرفته باشم:
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 18:36 توسط سید مجتبی میری
|
. . خدا از تنهايي رست و خدا شد؛ و آمي به تنهاييش خو كرد و آدم... .
از گذشته چيزي نگذشته است حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي. كلمه درد مي شود... . . . شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره به روزهاي پربسته ي پرواز به عبور تو ، در پيشخواني درد به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ... به سلامي كه سل ... به خدايي كه ... حافظ... . .