تبليغاتX
څدا إڙډۅاﭾ ڪرد ؞؞؞ - محمد سعید میرزایی




او دوست بود با کلمات و ستارگان

بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان

می خواست نامه ای بنویسد، ترانه خواند

تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:

دلتنگ نیستم که بپرسی برای که؟

عاشق که نیستم، که بگویی چرا جوان؟

این ابرها برای تو، بالش کن و بخواب

ماه عزیز، ماه جوان، ماه مهربان!

سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطی

سرباز، فکر کرد به شبهای امتحان

آوازهای زخمی سرباز! تا سحر

تکرار شد، ستاره ستاره! دهان دهان!

وقت سحر که بین شب و روز می کند

پوتین تا به تای خودش را به پا، جهان

سر نیزۀ هزار ستاره، به سمت او

چرخید و دست بند، زدش ماه دیده بان!

تا عصر، در ادامۀ آواز او چکید

از ابرهای سوخته، نعش پرندگان ...

+ نوشته شده در ساعت 1:29 توسط سید مجتبی میری |

.
.
خدا از تنهايے رست و خدا شد؛ و آمے به تنهاييش خو كرد و آدم...
.

از گذشته چيزي نگذشته است
حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم
بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي.
كلمه درد مي شود...
.
.
.
شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره
به روزهاي پربسته ي پرواز
به عبور تو ، در پيشخواني درد
به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ...
به سلامي كه سل ...
به خدايي كه ... حافظ...
.
.

Home
Email