تبليغاتX
و خدا ازدواج کرد!! - برای ندیده ام...

 

… آدم ها دیر می شوند

گاهی که باد به ایستگاه مترو نمی رسد.

نیمکت ها زانوانشان را بغل می کنند

واگن ها  بُغ می کنند

میان بالشم طرح دستهای تو تصنیف می شود

در گلویم " علیک" می بندد

و در بسترم

توازن ریل آنقدر قد می کشد که ...

 اما گاهی

گاهی که باد به ایستگاه مترو نمی رسد

آدم ها دیر می شوند...

 … این روزها دیر شده ام از خودم. هر جا که می رسم می بینم نبوده ام. جاهایی که می بایست. دیگری همیشه مرا از خودم پرت کرده است نه اینکه او مقصر باشد به جهت حضورش، نه ، من در حضور غیر خود بی خود می شوم و این شاید عیب باشد شاید حسن شاید... چه می دانم. در حضور غیرها به شب می رسم از روز و تنها گریزی که برایم می ماند گذر از شب به روز است که آن را باید با قرصهای تگرتول و دلواپسی های مادرم قسمت کنم. بگذار بماند اینها برای فرصتی که شاید نیاید...  

 

 سحر داشت به آخرین لحظه های شب، چشم و ابرو نشان می داد که خبری داغم کرد. سیاهپوش یا سپیدپوش فرقی نمیکند برای من که مبدا و معاد تمام تضادها را مشترک می دانم. اصلا چه فرق میکند...

چه فرق میکند ؟

جایی که درخت دارد، شمال است

جایی که پرنده دارد، جنوب

اتفاقی سه سال پیش افتاده بر خاک از بلندای غزل و حالا مرا داغدار کسی کرده که شاید دیگر داغش داغ نباشد برای خیلی ها.

نجمه زارع دوستی که حق دارد بر گردن من به خاطر آموزگار بودنش در غزل. دوستی که شاعر بود و به قول محمدعلی بهمنی شنیدنی. مرغ این هم سایه خودی بود، هم درد بود و هم راه. پس پروازش به خاطر آنچنان نشست که خاطر پریشان شد. ساده گی، صمیمیت و بکارت چند غزلش را به تماشا بنشینید شاید دریغ و درد همراه شما هم بشود.

۱.

باران، غروب، ماه، اتوبوسي كه ممكن است

بايد مرا دوباره ببوسي كه ممكن است...

 اين لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرين... اگر...

ـ بس كن! نزن دوباره نفوسي كه ممكن است

 من قول مي‌دهم كه بيايم به خواب تو

زيبا، در آن لباس عروسي كه ممكن است

 دل نازكي و دل نگراني چه مي‌شود

من نيستم، تو شهر عبوسي كه ممكن است

 ماشين گذشته از تو و هي دور مي‌شود

با سرعتي حدود صد و سي كه ممكن است

 حالا تو در اتاق خودت گريه مي‌كني

من پشت شيشه‌ي اتوبوسي كه ممكن است...

۲.

تو نيستي و اين در و ديوار هيچ وقت...

غير از تو من به هيچ‌كس انگار هيچ وقت...

 اينجا دلم گرفته و هي شور مي‌زند

از خود مواظبت نكن و نگذار هيچ وقت...

 اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمي‌شود اخبار هيچ وقت...

 حيفند روزهاي جواني، نمي‌شوند

اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ وقت...

 من نيستم بيا و فراموش كن مرا

كي بوده‌ام برات سزاوار؟! هيچ وقت...

 بگذار من شكسته شوم تو صبور باش

جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...

۳.

قلبت كه مي‌زند، سر من درد مي‌كند

اين روزها سراسر من درد مي‌كند

 قلبت كه ... نيمه‌ي چپ من تير مي‌كشد

تب كرده، نيم ديگر من درد مي‌كند

 تحريك مي‌كند عصب چشم‌هام را

چشمي كه در برابر من درد مي‌كند

 شايد تو وصله‌ي تن من نيستي، چقدر

جاي تو روي پيكر من درد مي‌كند

 هي سعي مي‌كنم كه تو را كيميا كنم

هي دست‌هاي مس‌گر من درد مي‌كند

 دير است پس چرا متولد نمي‌شوي؟!

شعر تو روي دفتر من درد مي‌كند

 ۴.

یک سرنوشت سه حرفی، خالیست در کنج جدول

فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اول

 آنجا زنی گریه می‌کرد با کودکان گرسنه

در دود خاکستر اینجا مردی‌ست در پای منقل

 سر درد داریم و گیجیم، این را نباید بگوییم

این چیزها مشکلی نیست، بعداً خودش می‌شود حل

 این گرگ‌های گرسنه عادی ست ولگرد باشند

ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل

 باید فداکار باشیم دارد قطاری می‌آید

پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل

 این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان

یک گوشه شومینه‌ی گرم در یک اتاق مجلل

 من می‌روم تا پس از این آماده‌ی مرگ باشم

ها! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمای جدول

۵.

من خسته ام، تو خسته ای آیاشبیه من؟

یک شاعر شکسته ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده ام از این کلاغ ها

در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می شود

این گونه روزگار تو –فردا- شبیه من

ای هم قفس بخوان که ز سوز تو روشن است

خواهی گذشت روزی از اینجا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می شود

مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن

در شهر کشته اند کسی را شبیه من

                                                       ۰۰۰ ۰۰۰ ۰۰۰ ۰۰۰ ۰۰۰

 … بزرگی می گفت بزرگترین نعمت خواب است، خواب و فراموشی وگرنه تصورش را بکن!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:56 توسط سید مجتبی میری |

.
.
خدا از تنهايي رست و خدا شد؛ و آمي به تنهاييش خو كرد و آدم...
.

از گذشته چيزي نگذشته است
حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم
بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي.
كلمه درد مي شود...
.
.
.
شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره
به روزهاي پربسته ي پرواز
به عبور تو ، در پيشخواني درد
به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ...
به سلامي كه سل ...
به خدايي كه ... حافظ...
.
.

Home
Email
Night Skin