تبليغاتX
و خدا ازدواج کرد!! - کامنتی به رنگ عقیق ...

 

همیشه به کامنت ها به چشم اثر نگاه کرده ام. آنها بدیهه های مخاطب، تحت تاثیر فضای خاکستری وبلاگند. در بسیاری از صفحات دیده ام و شنیده ام و خوانده ام که کامنت از اثر و بطور کلی از پست زیباتر و تامل برانگیزانه تر شده است. حالا فارغ از قیاس بین این دو، دوستی برای من و دوستان این وبلاگ ناچیز، هدیه ای آورده که بهتر دیدم آن را در معرض دید عموم بگذارمش که در پی می خوانید :

 

سه شنبه 24 دی1387 ساعت: 23:33     توسط:تازه وارد!

 سبحانك يا رفيق

سلام

اينكه تاوارد وبلاگتون شدم ناخودآگاه ياد آقاي رضا اميرخاني افتادم، بماند...

خيلي قابل تامل بود.... دوباره به شاعر حسوديم شد...از ايشون اين شعرراخونده بودم، تقديم به شما واهالي بغچه به دست اين محفل:

 

ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها

يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها

 

غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من

نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها

 

خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست

همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها

 

به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح

تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها

 

دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود

به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:12 توسط سید مجتبی میری |

.
.
خدا از تنهايي رست و خدا شد؛ و آمي به تنهاييش خو كرد و آدم...
.

از گذشته چيزي نگذشته است
حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم
بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي.
كلمه درد مي شود...
.
.
.
شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره
به روزهاي پربسته ي پرواز
به عبور تو ، در پيشخواني درد
به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ...
به سلامي كه سل ...
به خدايي كه ... حافظ...
.
.

Home
Email
Night Skin